ترجمه ای آزاد از خطبه فدکیه حضرت زهرا سلاماللهعلیها
صدای لرزش مسجـد به چـشم میآمد چه میگذشت که رحمت به خشم میآمد چه مسجدی که مـصلای ناسـپـاسیها چه مسجدی که رکبخوردۀ سیاسیها و منبری که پس از مصطفی مجسمه بود و پنج وعده به جای نماز، همهمه بود زنی صـدای قـیـام زمـانه شد آن روز خِمار بست و به مسجد روانه شد آن روز رسید و آه کـشید و حـماسه بـرپـا کرد رسید و لب به سخن باز کرد، غوغا کرد که آیـه آیـۀ اعـجـاز در کـلامـش بـود و بعد حـمدِ خـداوند، اینچنین فرمود: قــسـم بــه امـــر خــدا آن ارادۀ ابــدی منم که فاطمهام، نیست مثل من احدی فَــإنَّـکُــم تَــجــِدُنَّ مـحــمــّداً نَــســَـبـی و لا یَـکـونُ أبـاکُـم و قــد یـکـونُ أبِـی مرور میکنم از روزهای تـیره و تار تمام واقـعه را ای مهـاجرین! انصار! در آن زمانه که حرفی نـبود از اسلام بـرهـنـه بـودنـتـان بـود جـامـۀ احــرام در آن زمانه که گنداب نوش میکردید سرِ طـعـام، نـزاعِ وحـوش میکـردیـد در آن زمانه که انسان نبود جز نسیان شب سـیاه بـشر بود و زوزۀ عـصیان طلوع کرد در آن مُردگی سِراج حیات أبِی مُحَـمـَّدٍ الـمـُصطـفی، لَهُ الصّلوات همان که بود شب و روز مهربانِ شما جـواب راسـخ دشـنـام دشـمـنـانِ شـمـا امـان نـداد به غــارتـگـران قــافـلـههـا لجـام زد به دهـان چـمـوش غـائـلـهها مگر که آیۀ آرامـش و سکـیـنه نبود؟! مگـر که مـایـۀ امـنـیت مـدیـنـه نبود؟! دوباره بر سر حُکمش بگو و مگو کردید به جاهـلیتِ دیـروز خـویش رو کردید نـشـسـتـهاید به حـکـم قـیـام برخـیـزید سیـوف بـدر و اُحـد از نـیـام برخـیزید مگر که قبضۀ شمشیرتان شکسته شده؟ مگر که مرکـبتان از نبرد خسته شده؟ که با سکوت شما رحلت نبی طی شد و در سـقـیـفـهتان مرکب عـلی پِی شد به مرگ میگذرد ماجرا پس از پـدرم دلم گرفته از این طعنهها پس از پدرم پدر! مپرس چرا اینقدر شکسته شدم؟ پدر! مرا ببر از این زمانه خسته شدم! لـطـافـت سـخـنـان تـو را نـمـیشـنـوم صدایِ «فـاطمه جانِ» تو را نمیشنوم فَـقـَد فَـقـَدتُکَ فَـقـدَ الـسّمـاءِ رَحـمـَـتـَها فَـلـیتَ قـبـلَکَ کـانَ المَـمـاتِ صـادَفـَـنا چه کرد خـطـبۀ او با مـدیـنۀ نیـرنگ! چه فـایـده نرود میخ آهـنین در سنگ! |